چه قدر سخته.متاسفانه کسی به باور کردن یا نکردن ما اهمیتی نمیده.اتفاق میفته.حادثه رخ میده.شکستنی میشکنه.ما فقط می تونیم نگاه کنیم.
و خودمون هم روزی فراموش می شیم.مایی که شاهد فراموش شدن دیگران بودیم.
انقدرها راجب خسرو شکیبایی نوشتند که نوشته های من در برابر اون ها هیچی نیست.فقط می تونم بگم:...
هیچی نمیتونم بگم.

آقای شکیبایی!در این لحظه که ما روبه روی هم نشسته ایم،چه چیزی شما رو به ادامه زندگی امیدوار میکند؟
عشق...امیدبه اعتماد.این که حرف هایمان قرارداد باشد،به هم اعتماد کنیم.این که یک روز بیاید که سر هم کلاه نگذاریم...سینمایمان از این شکل تجربی خارج شود و به بلوغ برسد.آدم هایمان توی سینما آدم های ایده آلی باشند...
(سینمای پویا،شماره ی ۱، آبان-آذر ۱۳۸۶)
در پای عجل یکان یکان پست شدند
بودیم به یک شراب در مجلس عمر
یک دور ز ما پیشترک مست شدند


در "ملاقات بانوی سالخورده" عدالت و فقر پیش روی هم قرار میگیرند، تا با عدول از یکی از آن دو، وضعیت جمع دچار بحران و چالشی اجتماعی شود. در "مرغابی وحشی" روابط نامشروع و اشتباه آدمها مثل حقیقتی آشکار، برهم زننده روابط حقیقی و درست آدمها میشود.

در همین روزها شاهد حضور بهرام بیضایی با "افرا یا روز میگذرد" در تالار وحدت بودیم. نمایشی که یک معلم ساده، جذاب و مهربان را مقابل جمعی از افراد نادان و دسیسهگر قرار داده و این وضعیت با تهمت و افترا به معلم شکل تراژیک به خود میگیرد. افرا همان معلم ساده است که برخلاف نظم موجود فقط یک زن خانهدار نیست. بلکه او در دل اجتماع به دنبال هویتیابی و حضور مؤثرتر برآمده است. حالا فئودالیته در پی تصاحب اوست و از سوی دیگر بازار هم از دسیسهچینی برای تصاحب، تملک و در نهایت فقط خانهدار کردن اوست. این دسیسه برچیده میشود و حالا یک پسرعموی خیالی، از نقطهای نامعلوم برای نجات این زن پا به عرصه میگذارد.

خرداد 87، نمایش "موهای بلوند" به نویسندگی و کارگردانی اصغر خلیلی که در فضایی ساده و به دور از ساختهای دروغین، به روابط ساده و صمیمی یک زوج جوان میپرداخت. در این نمایش زندگی شیرین و فرهاد عاشقانه آغاز میشود اما خیلی تراژیک به پایان میرسد. مرد که در چرخه اقتصادی و اجتماعی نوین درگیر کسب درآمد بیشتر و طی کردن مدارج کاری است، غافل از زن و زندگی بخش مهم حیاتی خود را فلج میکند. زنش در این گیر و دار با مردی غیرمعمول و به دور از انتظارش روبهرو شده و حالا نتیجه، روان پریشی زن است. این هم نمونه بارز و برجستهای از مسایل اجتماعی است که دامنگیر نسلهای امروز کشورمان شده و باید هوشیارانه نسبت به آنها آگاه شده و علیه نضج و قدرت یافتن آن اقدام کنند.
"یک دقیقه سکوت" محمد یعقوبی از آن دست متنهای تأثیرگذار در روند نمایشنامهنویسی اجتماعی است. بر اساس این نمایشنامه و یا نزدیک به حال و هوای آن و یا تأثیر گرفتن از شیوه اجرا و ساختار متن آن نمایشنامههای متعددی نوشته شده است. در این نمایشنامه خواب طولانی و گذر زمان و پشت سر گذاشتن اتفاقات بسیار یک رکن اساسی است. زنی با هر بار خوابیدن یکی از اتفاقات و نقاط عطف اجتماعی را پشت سر گذاشته و در عین حال در زندگی خودش هم اتفاقات مهم سپری شده است. انقلاب اسلامی، جنگ تحمیلی، دوران سازندگی، آغاز اصلاحات و بحرانی مانند قتلهای زنجیرهای از جمله نقاط عطف این متن است. جامعه به این مرحله رسیده که به اهل فکر و هنر این اجازه را بدهد که درباره مسایل اجتماعی بدون هیچ تملق و ریایی دست به قلم ببرند و در این قافله افرادی مانند محمد یعقوبی، علیرضا نادری، محمد چرمشیر، نغمه ثمینی، محمد رحمانیان، امیررضا کوهستانی، جلال تهرانی، کورش نریمانی، محمد یاراحمدی، محمد رضاییراد، حسین کیانی، حمید امجد و نادر برهانیمرند سود بردند برای آن که از حقایق زندگی خود چشم نپوشاندند و درباره آنچه نوشتند که باید مینوشتند. بعد از محمد یعقوبی، همین مسأله خواب و بیداری و سپری شدن زمان در نمایشنامه "خواب در فنجان خالی" اثر نغمه ثمینی و با اجرای کیومرث مرادی در سال 82 و سپس "گزارش خواب" اثر محمد رضاییراد در سال 83 و بدون اجرای عمومی تکرار شد. هر سه نمایشنامه کاملاً از هم دور و متمایز هستند اما نخ ارتباط دهنده در ساختار اصلی آنها یکی است. هر سه متن هم جزو متنهای تراز اول یک دهه اخیر (از سال 77 تا 87) هستند.
یعقوبی علاوه بر آن، در "زمستان 66" به مسأله موشکباران تهران در سال 66 پرداخت که این متن نیز تأثیر زیادی بر نمایشنامهنویسی جنگ تحمیلی گذاشت. این که نویسندگان باید به حقایق تلخ و شیرین بپردازند و همین خود به راحتی میتواند باورها را بدون شعارزدگی و سیاستزدگی آشکار کند. او همچنین در نمایشهای دیگرش "رقص کاغذ پارهها" (87)، "پس تا فردا" (79 نوشته ریما رامینفر)، "دل سگ" (79، اثر میخائیل بولگاکف)، "از تاریکی" (80، اجرا نشد)، "قرمز و دیگران" (82)، "گلهای شمعدانی" 83)، "ماه در آب" (85)، "تنها راه ممکن" (84)، "ماچسیمو" (87، برگرفته از رمان گراهام گرین) از این نگاه موشکافانه، تیز و نقادانه به مسایل اجتماعی دور نشد.

نادر برهانی مرند هم با همین نگاه در گروه تئاتر معاصر نمایشنامههای "چیستا"، "پاییز"، "شکارگاه ممنوع" و "تیغ کهنه" (نوشته محمدامیر یاراحمدی) و "بر بال فرشتگان" را کارگردانی کرده است. در "تیغ کهنه" از دوره مصدق تا انقلاب 57 زیر ذرهبین قرار میگیرد، در پاییز مسایل جنگ و عواقب آن را میبینیم و در "چیستا" مهاجرت ایرانیان در سالهای پس از انقلاب برجسته میشود.
امیررضا کوهستانی از سال 87 و با اجرای "قصههای درگوشی" رفته رفته تبدیل به چهرهای قابل اعتنا در بیان مسایل اجتماعی با نگاه و شیوهای کاملاً تجربی شد. او با "رقص روی لیوانها" در سال 80 خیلیها را متحیر کرد، از این که میتوان با هیچ در صحنه حضور فعالانه و تأثیرگذار داشت. یک پسر و دختر که روند معکوسی نسبت به روابط اجتماعی پیش روی دارند. پسر معلم رقص دختر است و به او میخواهد رقصهای آیینی هندی را بیاموزاند. دختر رانده از همه جا، نمیتواند مسکن و مأوایی برای خود بیابد، خودکشی میکند و پسر روان پریش و ویران در حال درمان شدن است. آیین و اجتماع، اسطوره و واقعیتهای امروز در هم تنیده میشود و سببساز یک موقعیت عجیب و در عین حال حقیقی خواهد شد.
کوهستانی در سال 82 با "تجربههای اخیر" به مسأله مرگ و دور باطل زندگی پرداخت. اثری کاملاً فلسفی که در عین حال به اجتماع و روابط آدمها نیز نظر انداخته بود. او در سال 84 "در میان ابرها" را کار کرد و به مسأله مهاجرت در دنیای امروز پرداخت. داستانی چندلایه و نسبتاً پیچیده و کمتحرک که در خارج از ایران بیشتر از داخل خریدار داشت. کوهستانی در سال 85 در آلمان به سفارش تئاتر شهر کلن "اتاق خواب" را کار کرد که مناسب فرهنگ آلمانیها بود. در سال 86 "کوارتت و قتلهای خانوادگی و دوستانه" را به صحنه آورد. باز هم تلفیق تکنیک، تجربه و مسایل اجتماعی که اعتبار کارش را مضاعف می کرد. او امروز در اروپا و کشورهای فرانسه، آلمان، ایتالیا، بلژیک، انگلستان، اسکاتلند و روسیه کارگردانی شناختهشده است و بیشترین حضور بینالمللی را در آنجا برای شرکت در جشنوارههای بینالمللی و اجرای عمومی و ارتباط با دانشگاهیان به خود اختصاص داده است. جوانی که با تکیه بر اصالتهای فردی و اجتماعی، به دور از ازخودبیگانه شدن به تئاتری میپردازد که به صورت حسی و شهودی همگان را تحت تأثیر قرار میدهد. کوهستانی به بیانی مغناطیسی و هیپنوتیزمگرایانه رسیده که به راحتی میتواند همه را جذب صحنه نمایش خود سازد. در عین حال مسایل اجتماعی، و البته با دامنهای جهان شمولانه در آثارش موج میزند.

محمد چرمشیر هم علاوه بر انواع گونههای تئاتری که پیش روی داشته، در این سالها از نگاه اجتماعی غفلت نکرده و نمونه های برجستهای را خلق کرده است. دو نمونه آن را عباس غفاری در سالهای 84 (کبوتری ناگهان) و 85 (نجواهای شبانه) کارگردانی کرد. "کبوتری ناگهان" به زن و تحولات اجتماعی میپردازد که در یک خانواده اشرافی این تحول شکل میگیرد و زن به دنبال خواندن کتاب است. هر چند جامعه مردسالار با نازایی و سترون بودن این زن مشکل دارد. "نجواهای شبانه" در یک خوابگاه نظامی به مسایل ریز و درشت نسلهای امروزیتر جامعه ایرانی میپردازد که سر آخر به بیانی پوچانگارانه و باطلنما از اجتماع سوق پیدا میکند.
حمید امجد با "زارون"، "خرس"، "بی شیر و شکر" و "پستوخانه" (قالب سنتی) در همین زمینه قلمفرسایی میکند. محمد رحمانیان با آن که در "مصاحبه" به الجزایر و در "خروس" به افغانستان، در "ژاندارک" به فرانسه قرون وسطی و در "فنز" به انگلستان معاصر میپردازد اما تم مایهای از خروجی این متنها مرتبط با مسایل اجتماعی خودمان است.
علیرضا نادری از سال 74 خود تبدیل به یک پدیده و اتفاق اجتماعی میشود. او با "پچپچههای پشت خط نبرد"، نگاه تیز و واقعگرایانهاش را بر مسایل جاری و ساری در جنگ تحمیلی 8 ساله غالب میسازد. او نقطه آغاز یک نگاه نوین، منتقد و جسورانه به مسایل حاد اجتماعی است. این نگاه همین طور در دو نمایشنامه "دیوار" (79) و "سعادت لرزان مردمان تیره روز" (80) به کارگردانی محسن علیخانی پررنگتر میشود. علی بازرلو در سال 81 نمایش "سه پاس از زندگی طیبه جوان زیبا و نجیب" را به اجرا درمیآورد. در این جا هم علیرضا نادری به همان نگاه واقع محور پا پیش میگذارد تا فراموشیها و تکرار ملالانگیز زندگی یک مجروح آسیبدیده از جنگ و روانی و موج گرفته را با عینیترین شکل ممکن تصویر کند. نادری از سال 81 خود پا به میدان میگذارد تا مفسر متنهای خود در صحنه باشد. "پچپچههای پشت خط نبرد" (81)، "چهار حکایت از چندین حکایت رحمان" (82) و "31/6/77" (83) حاصل این قرائت از حقایق تلخ جنگ تحمیلی است.
رضا آشفته
منبع:سایت ایران تئاتر
کلاس دوم دبستان بودم.معلممون منو بلند کرد گفت میتونی یه شعر برای دوستات بخونی؟
منم شروع کردم به خوندن:من هم ای یاران تنها ماندم آتشی بودم بر جا ماندم.
بنده خدا معلم فکش چسبید به زمین.هنوز قیافه ی متعجبشو یادمه.
راستشو بخواین یه کلمشم نمی فهمیدم...
زمستون پارسال بود.یه روز اومدم خونه،هیچ کس نبود.نمی دونم یه دفعه چه مرگم شد.احساس کردم تنها ترین آدم روی زمین منم.به یاد قدیما همون آهنگ رو دوباره گذاشتم.مثل دیوونه ها زل زده بودم به دیوار.گریم نمیومد.داشتم خفه می شدم...
((رفته است گل من از دست،با خار و خسی بنشست،من ماندم و صد خار ستم،این پیکر بی جان...))
بعضی وقت ها هم انقدر می رفتم تو کف این شعرا که غم و غصه هام یادم می رفت.خیلی دلم
می خواست بدونم کی این شعرا رو گفته.

چند روز پیش از یکی از دوستام شنیدم که بیژن ترقی توی بیمارستان بستری شده.شاعری که خودش از تنهایی می گفت،حالا خودش هم اثیر تنهایی شده.
ترقی توی مصاحبه با ایسنا گفته بود که مردم هنوز شعرهای منو زمزمه می کنند،ولی خودم رو فراموش کردند.
بیژن ترقی به خاطر مخارج بیماریش،مجبور شده خونه اش رو بفروشه.هیچ کس هم حاضر نشد کاری براش انجام بده.ولی مطمئن باشید اگه خدایی نکرده اتفاقی براش بیفته،همه ازش یه اسطوره میسازن.همه تو مراسمش شرکت میکنند.
چقدر بد که واسه ی عزیز شدن باید بمیریم...
زنده یاد علی تجویدی خاطره ای از بیژن ترقی در کتاب زمزمه های پایدار نقل میکنه:

((من و بیژن ترقی ،شاعر با احساس و توانا ،به اتفاق خانواده به خارج از تهران رفته بودیم، در اطراف ورامین ،در دشتی وسیع برای درست کردن غذا آتشی به پاساختیم.غذا پختیم و پس از ساعتی توقف خواستیم حرکت کنیم و برویم ،دیدیم آتش هنوز گرم است و اثرش باقی مانده . من و بیژن ناخودآگاه چند لحظه ای به آتش خیره شدیم . گویی هر دو تحت تاثیر این صحنه قرار گرفته بودیم . من گفتم : بیژن ما داریم می رویم ولی آتشی که درست کردیم از ما به جا مانده و بیژن ترقی بلافاصله گفت :((آتشی زکاروان جدا مانده،این نشان ز کاروان به جا مانده))و همانجا هردویمان تحت تاثیر احساسی مشترک به زمزمه پرداختیم . بیژن ،شعری را که در حال تولد بود زمزمه می کرد و من با آهنگی که در درونم شور و هیجانی به وجود آورده بود گرم شده بودم .بیژن وقتی از زبان آتش گفت :((من هم ای یاران تنها ماندم،آتشی بودم بر جا ماندم)) در این وقت تقریبا" هر دوی ما دانستیم که ترانه و آهنگ جدیدی دارد ساخته می شود و ساخته شد ... از رادیو پخش شد و به میان مردم رفت .
روزی که داریوش رفیعی مرحوم شد ما به تشییع جنازه رفتیم . در ظهیرالدوله حدود ۳۰۰/۴۰۰ نفری جمع شده بودند . وقتی کار تدفین تمام شد و می خواستیم برگردیم ،یک دفعه مرحوم حسین تهرانی که خیلی متاثر شده بود دو تا سنگ به دستش گرفت و با صدای بلند ترجیع بند این ترانه را در میان جمعیت خواند :
((من هم ای یاران تنها ماندم،آتشی بودم بر جا ماندم.با این گرمی جان،در ره مانده حیران،این غم خود به کجا ببرم)) و جمعیت هم با او هم آوا شدند و خواندند . حالت عجیبی پیش آمده بود و همه می گریستند .))
برای سلامتی این هنرمند فقید دعا کنید...
فعلا...
بعد از کلنجار رفتن بسیار،و البته گوش دادن به ندای بعضی فیلم ها که از طراحی پوسترشون با زبون
بی زبونی به آدم می گن:((منو نبین!))،بلاخره به سالن سینما رسیدم و وارد شدم.
داخلی-سالن انتظار سینما-روز
گوشه ای در سالن و کنج عزلت نشستم در انتظار شروع فیلم و ورود به سالن.
آخه من دردمو به کی بگم که سینما بدون مسعود مثل ساندویچ بدون نوشابس،تو گلویه ی آدم گیر می کنه...
و اما فیلم:هم خانه

اسم محسن نامجو به عنوان آهنگساز فیلم کافی بود که ریسک کنم برای دیدن فیلم.
از یک سوژه ی خیلی خوب و یک فیلمنامه متوسط،یک فیلم متوسط درآوردن اصلا کار سختی نبود(که این اتفاق هم نیفتاد(یه فیلم ضعیف از آب در اومد)).
داستان دختری که مجبور میشه با یک پسر همخونه بشه،و مشکلاتی که قبل و بعد از هم خونه شدن براش پدید میاد،انصافا هم خیلی جدیده،هم خیلی جالب.ولی انقدر کارگردانی مشکل داره که جذابیت فیلمنامه رو هم از بین می بره.
دیالوگ های فیلم،تو دهن بازیگر ها زار می زنه.این وظیفه ی کارگردان هستش که با توجه به بازیگرهایی که انتخاب کرده دستی هم به سر و روی دیالوگ ها بکشه.
قاب بندی ها و در بعضی مواقع زوایای دوربین به قدری بد تنظیم شدن که آدم احساس می کنه این فیلم اصلا فیلم سینمایی نیست.شاید اگه یه تله فیلم می شد،خیلی بهتر بود.
طراحی میزانسن ها خیلی دور همی صورت گرفته.مثلا صحنه هایی که مهسا با دوستش توی کتاب خونه هستن،از طرز راه رفتن و استیل وایسادن بازیگرها اصلا نمیشه فهمید اینا در این لحظه به جز صحبت کردن با همدیگه قصد چکاری رو دارن.دو قدم راه میرن،بعد یکیشون وای میسته،اون یکی یه دور دور خودش می چرخه بعد دوباره بر می گردن...،یا صحنه ای که پدر مهسا در میزنه،بعد جمشید از راه پله ها میره بالاو از اون بالا بدون هیچ دلیلی خودشو میندازه زمین.
بازی ها هم دیگه مشخصه که با بقیه ی چیز ها کاملا هماهنگ شده.به جز اکبر عبدی که بعد از مدت ها فوق العاده نقش آفرینی می کنه،بقیه ی بازیگرها چیزی واسه گفتن نداشتن.

ولی از حق نگذریم، سکانس های پایانی فیلم خیلی خوب بودند.مخصوصا صحنه ی زنگ خوردن گوشی جمشید توی کمد و همین طور صحنه ی کلانتری.
اگه دقت کنید فیلم قبلی مهرداد فرید(آرامش در میان مردگان)هم همین طوری بود.داستان کل فیلم خیلی خوب بود،ولی از نظر ساختار خیلی ضعیف بود.شاید اگه کمی روی مهارت فیلمسازی خودش کار کنه،بتونه یه فیلم ایده آل بسازه.
همین.
فعلا...
خیلی بدجور واسه خودم درگیری ذهنی درست کردم.از این کلاف های سر درگم درست درمون.نیست آخه خیلی خوش میگذشت،گفتم یه کاری بکنم که خوشی زیره دلم نزنه...
خیلی با خود قدیمیم فرق کردم.اصلا دارم یه جور دیگه میشم.انقدر مشکلات عجیب قریب ریخت سرم که از خودم قافل شدم.خیلی وقت نه تئاتر رفتم نه سینما.نمی دونم چرا این جوری شدم.
واقعا نمی دونم!!!
ولش کنید.بلاخره یه جوری میشه دیگه...
چند وقت پیش کنسرت گروه شیدا بود.حتما می دونین که محمدرضا لطفی سه تا گروه جدید درست کرد،که به طور مستقل قراره فعالیت کنند.البته توی این کنسرت هر سه تا گروه اجرا داشتند،ولی قراره از این به بعد کارشون مستقل بشه.

انصافا خیلی کار کرده بودند.من خودم فکر نمی کردم که سه تا گروه انقدر هماهنگ باشند.از همه شون بهتر گروه بانوان شیدا بود که به جرئت می تونم بگم از دو گروه دیگه یه سرو گردن بالاتر بود.

راستی آخر این ماهم کنسرت شجریان به مدت هفت شب برگزار میشه.به ما که بلیت نرسید،شما پیگیری کنید شاید گیرتون بیاد.

این فروش اینترنتی درد سر شده.از ساعت دوازده بعد از ظهر تا ساعت دو مدام داشتم سایت کنسرت رو باز می کردم،که اصلا نتونستم وارد شم.بعد از دو ساعت تلاش بی وقفه،فقط بلیت های بالکن مونده بود که اونم به درد خودشون می خوره.
این طور که از کنسرت های امسال پیداست،میشه گفت که یکم وضعیت موسیقی از پارسال بهتر خواهد بود.
همین.
ببخشید که از ذهن پریشان بنده چیزی بهتر از این تراوش نمی کنه.سعی می کنم دیگه انقدر با وقفه ننویسم.
فعلا...
آلبوم زیبا و بسیار شنیدنی((سرود گل)) آخرین کار استاد علیزاده ی بزرگ به دلیل استفاده از صدای خواننده ی زن به طور مجزا ،مجوز نگرفت و همچنان این قضیه ادامه داره.

این کار اسفند ماه سال هشتاد و شش توی اروپا تکثیر و در اختیار هنر دوستان قرار گرفت.ولی مایی که توی ایران زندگی می کنیم نمی تونیم این کار رو به صورت مجاز تهییه کنیم و برای شنیدنش حتما باید دست به دامن این سایت های کوفتی بشیم که این آلبوم رو برای دانلود می ذارن.

آلبوم سرود گل بی شک یکی از بهترین کارهای استاد علیزاده است.بر خلاف کسانی که گفتند علیزاده حرف تازه ای در کار برای برای گفتن نداشت،من معتقدم این کار مثل آلبوم فریاد،تاکید ویژه ای روی زیبایی های نهفته ی دستگاه راست پنجگاه داره.دستگاهی که خیلی از آهنگسازان به دلیل نداشتن تجربه ی کافی سراغش نمی رن.دوستانی که موسیقی کار می کنن دقیقا متوجه حرف من میشن.

زیبایی دیگری که این کار داره،ترکیب فوق العاده ی سازها در کنار هم هستش که فقط از عهده ی علیزاده بر میومد و بس.
افسانه رثایی هم خواننده ای بود که توی کار قبلی علیزاده(به تماشای آب های سپید)هم بدون هیچ مشکلی خونده بود.حالا کدوم تبصره و ماده اجازه نمی ده که این آلبوم منتشر شه هم چنان در ابهامه...
ای همه گل های از سرما کبود
خنده هاتان را که از لب ها ربود؟
مهر هرگز این چنین غمگین نتافت
باغ هرگز این چنین تنها نبود...
زندگی در لای رگ هایم فسرد...
فعلا...
بعد از دو ماه که از جشنواره ی فیلم فجر می گذره،بلاخره موفق شدم که ((به همین سادگی)) رو ببینم.
در اون چهار روز ابتدایی جشنواره این فیلم یکی از فیلم های بخش بین الملل بود که با توجه به نقدهای منفی دوستان،من ترجیح دادم که بذارم بعد از جشنواره این فیلم رو ببینم.البته چیز زیادی رو هم از دست ندادم.خودتون بهتر از من می دونید که بعضی فیلم ها بعد از جشنواره با سلام و صلوات به راحتی اکران میشن و معمولا هیچ مشکلی هم نخواهند داشت.اصلا منظورم این نیست که این فیلم ها،فیلم های بی کیفیتی هستند و به نا حق اکران میشن.ولی خوب،بعضی ها به صورت ناخودآگاه نور چشمی از آب در میان و نمیشه کاریش کرد دیگه...
((به همین سادگی)) با فیلمنامه ای بر اساس شخصیت تعریف میشه.طاهره زن سی و چند ساله ای که دو تا بچه داره،متوجه این میشه که بعد از یه مدت زندگی داره به یکی از وسایل خونش تبدیل میشه.تنها چیزی که واسش مونده،دفتر شعری که قایمش می کنه،بعضی وقت ها چیزی بهش اضافه می کنه،در تلاشه تا بتونه شعرش رو چاپ کنه،ولی مشکلات روزمره اش به اندازه ای زیاد هست که اون رو از همین خواسته ی کوچیکشم دور کنه...

تیتراژ ابتدایی فیلم بسیار خلاقانه طراحی شده.صدای ساییده شدن مداد به کاغذ خودش مثل موسیقی میمونه.از همین تیتراژ ابتدایی میشه فهمید که با فیلمی بی تکلف و ساده روبرو هستیم.
لحظات تنهایی طاهره،به قدری برای من ملموس بود که اصلا خلا نبود موسیقی متن رو احساس
نمی کردم.میرکریمی به شکلی استادانه،سکانس هایی رو در این فیلم قرار داده بود،که فقط میتونم بگم خودش این لحظات رو قطعا توی زندگیش لمس کرده.چیزهایی که اگه قرار بود به یاد بیارم هیچ وقت به یادم نمیومد،ولی وقتی توی این فیلم همونا رو دوباره دیدم،دونه به دونش دوباره از جلوی چشمم رد شدن.
خنک بودن رخت خواب:توی تمام بچگیم از هیچی به اندازه ی این لذت نمی بردم.وقتی توی بقیه ی فیلم ها ،کاراکتری از بچگیش می گفت که زیر کرسی می شستن و توی کوچه های خاکی بازی می کردن،خیلی از اون فضاها هم خوشم میومد،ولی چون هیچ کدومشون رو لمس نکرده بودم،انقدر بهم نمی چسبید.
وقتی طاهره دخترش رو میبینه که داره جلوی آینه می رقصه و تو عالم خودش آهنگ می خونه،سر جای خودش میخکوب میشه.فراموش میکنه که صدای ضبط بلنده،فراموش میکنه غذا داره سرد میشه،فراموش میکنه بچه های همسایه باید برگردن خونشون.نمی ذاره دخترش از اون فضا جدا بشه،چون خودش میدونه اون فضا چقدر شیرینه...

سرو کله زدن با بچه ها،همسایه ها،دغدغه های شخصی،خرید کادوی سالگرد ازدواج،...
همه این ها در روز قبل از سفر طاهره،مجال فکر کردن رو هم ازش میگیره.
تمام ایده ها و آرزو ز یاد رفت...
افرادی که طاهره باهاشون ارتباط برقرار میکنه(به جز اعضای خانوادش)،همه به نوعی یا گذشته ی طاهره هستن(مثل زن بارداری که از آسانسور می ترسه و نگران وضعیت بارداری خودشه)و یا میتونن آینده ی طاهره باشن(مردی که به تنهایی زندگی میکنه،دوست طاهره که همسایه ی قدیمیشون هم بوده و از شوهرش طلاق گرفته و خودش داره یه مغازه رو می گردونه،همسایه بالاییشون که داره دخترش رو شوهر میده و نگرانه که چه اتفاقی برای دخترش میفته...).این هم باز از نقاط مثبت کارگردانی میر کریمی بود.
اما تاکید بیجا روی بعضی چیزها،مثلا صحنه ای که طاهری از زن همسایه رو میگیره و دوباره جایی دیگه که همه زن هستن چادر خودش رو سفت و سخت درست میکنه،خیلی بیجا به نظر می رسید.اگه منظور کارگردان اینه که رو گرفتن دیگه یه عادت شده،با همون یه دفعه می شد اینو منتقل کرد.
استفاده از قطعه ی ساری گلین در پایان فیلم،به نظر من خیلی تکراری و بی ربط بود.فیلمی که از ابتدا در سکوت میگذره،یک دفعه در پایان فیلم با یک قطعه ی خیلی آشنا تموم میشه.اگه برای انتهای فیلم همین قطعه با صدای خود هنگامه قاضیانی زمزمه می شد، خیلی بهتر بود.
بازی هنگامه قاضیانی هم خیلی خوب و یکدست بود.میشه گفت بهترین گزینه برای این نقش،خودش بوده.
الان یکی ازم بپرسه این فیلم چطور بود،واقعا دلم نمیاد بگم فیلم خوبی نیست.از طرفی هم نمی تونم بگم عالی و شاهکار و از این حرف ها.فقط میتونم بگم فیلم ساده است و ادعایی هم برای خوب بودن نداره...
فعلا...
در سینه دارم یاد او،یا بر زبانم می رود...
قدیما می گفتن تا چشم به هم بزنی امسالم تموم میشه،ولی جدیدا دیگه زمان منتظر نمیشه شما چشم به هم بزنید...!
عجیب هنوز حالم سر حاله.تو این چند سال که از میلاد با سعادتم گذشته هیچ وقت نشده بود این همه بدبختی یه هو بریزه سرم.حالا موندم وسط این همه بدبختی من دلم به چی خوشه که هنوز سر حالم؟
خودمو زدم به خریت نفهمم چی داره سرم میاد.
ولی جدا زندگی به این بدیا هم که میگن نیست(خیلی بدتر از این حرفاست
).
بگذریم...
چند روز پیش با رفیق شفیقمون رفتیم دایره زنگی رو دیدیم.جای شما خالی عجب فیلمی بود.خیلی وقت بود فیلم به این خوبی توی سینما ندیده بودم.بعد از اون جشنواره ی تراژیک که اصلا دیگه سینما نرفتم.
بعد از چهارشنبه سوری که فیلم خیلی خوبی بود،دایره زنگی نشون داد که اصغر فرهادی دیگه جای خودشو توی فیلمنامه نویسای معتبر پیدا کرده.البته به نظر میاد که توی کارگردانی این فیلم هم دست داشته(ببینین حتما متوجه میشین).
اگه هنوز این فیلم رو نرفتید،حتما برید ببینین.(این گرون شدن قیمت بلیت سینما هم واسه ی خودش مسئله ای شده).
فیلم های اکران نوروزی امسال بدک نبودند.جای فیلمی مثل ((همیشه پای یک زن در میان است)) خیلی خالی بود.حالا ((سنتوری)) رو هم میشه اکران نوروزی در نظر گرفت دیگه،فقط شیوه ی اکرانش یه کم فرق داشت...!
صرف نظر از فیلم و سینما و این حرفا،چیزی که خیلی منو سر حال آورد و تا حالا سر حال نگه داشته،یه سی دی کنسرت بود که از خیلی وقت پیش منتظرش بودم:کنسرت بداهه نوازی استاد لطفی.
خیلی ها از این کنسرت بد گفتن.مخصوصا پرویز مشکاتیان که توی سایت خودش یه مطلب نوشت راجب اینکه لطفی نسبت به سال های گذشته افت کرده و چرا اومده چهار تا ساز زده و از این حرفا.یه چنین حرکتی از شخصیتی مثل پرویز مشکاتیان خیلی بعید بود.در دوره ای که همه دوست دارن موسیقی سنتی وجود نداشته باشه،خیلی بده که بزرگان موسیقی هم بیان همدیگر رو بکوبن.
بعد چندین سال حضور محمد رضا لطفی در ایران خیلی ها رو هیجان زده کرد.حالا از حقم نگذریم،یه سری از کارهای لطفی خیلی جنبه ی کلاس گذاشتن داشت(مثل تفال زدن به حافظ و...).تازه یکی نیست بگه آقای لطفی،شما که درویشی و از عالم مادیات بریدی،چرا خودت میای قیمت دی وی دی کارت رو میکنی ۱۰ هزار تومن؟(معلوم نشد من طرف کی هستم...)انقدر این قیمت پرت بوده که فروشنده ها هم برای اعتراض به گرونی دی وی دی یه مدت اعتصاب کرده بودن.
ولی خدا وکیلی بعد از اینکه این کنسرت رو دیدم،اصلا از این رو به اون رو شدم.
آلبوم مولانای رومی شهرام ناظری هم قبل از عید به بازار اومد که یه افتخار جهانی رو برای ایران داشت،اینکه پر فروش ترین سی دی در جهان شناخته شده.این نشون میده که موسیقی ایرانی چه قدر جذاب و فراگیره.

فقط نمی دونم چه لزومی داشت کلمه ی ((رومی)) برای مولانا به کار بره؟در شرایطی که همه دارن خودشونو می کشن که بگن مولانا ایرانی بوده،چرا به جای بلخی باید مولانا رو رومی بشناسیم؟
خلاصه که توی این چند وقته از موسیقی حسابی خیر دیدیم.
در دو سه هفته ی آینده کاری رو قراره شروع کنیم که اگه همونی که فکر می کنیم بشه تحول بزرگی ایجاد میشه.فعلا چیزی در موردش نمیگم.بعدا خودتون می فهمید.
فعلا...


