شناخت ما از دیگران قطعی و یا از روی تردید است،بنابراین دانش ما و همچنین امکاناتی که بتواند به شناخت ما کمک کند بسیار بسیار محدود است.هرکسی باید مسیر خود را بپیماید،وگرنه در مسیری خواهد افتاد که به طور قطع او را از دیگران دور می کند.در راه منتهی به مرگ.))

(فردریش دورنمات-فصلنامه ی سیمیا-پاییز ۱۳۸۷)
وقتی متن عطا الله مهاجرانی رو خوندم،ترجیح دادم با توجه به گذشت چند روز چیز جدیدی ننویسم و عینا همون متن رو این جا بذارم.
با توجه به فیلتر بودن وبلاگ مکتوب فکر می کنم خوندن این مطلب برای دوستانی که دسترسی به وبلاگ هایی این چنین غیر اخلاقی! ندارند خالی از لطف نباشه.
پیشنهاد می کنم برای شناخت بیشتر عطا الله مهاجرانی و مطلع شدن از بخش مهمی از تاریخ معاصر و حوادث قابل ذکر چهار سال اول ریاست خاتمی،کتاب ((استیضاح)) رو تهیه کنید.(انتشارات اطلاعات)
حکایت همچنان باقی است...
((سیزدهم آبان ماه دو چهره متفاوت از ایران و ملت ایران را در برابر مردم جهان قرار داد. دو مراسم برگزار شد. مراسم دولتی و رسمی، اولی روبروی ساختمان سفارت سابق امریکا که اکنون در اختیار سپاه است و مراسمی دیگر در تمام میدان های بزرگ تهران و شهرستان ها. در یک سو حکومت تمام تلاش خود را به کار برد که افرادی در مراسم شرکت کنند. مایه اصلی جمعیت هم دانش آموزانی بودند که از مدارس مختلف آنان را جمع می کنند و با اتوبوس به محل تظاهرات می آورند. برایشان شعر و شعار می نویسند. نوجوانان معصوم هم بی آن که بدانند مفهوم درست و دقیق آن شعرها و شعارها کدام است، همان ها را تکرار می کنند. درست مثل شعر و شعاری که در روز دوازدهم آبانماه در حسینیه رهبری و در حضورمحترم ایشان خوانده شد:
مکتب ما از نفست جان گرفت
کشور ما رایح ایمان گرفت
دست خدا بر سر ما خامنه ای
دست تو در دست خدا خامنه ای
وسعتت از درک عالم بیشتر
از زمان اندیشه تو پیشتر
قصه امروز ما از خیبر است
راه چاره ذوالفقار دیگر است
ذوالفقار امروز در دست علی ست
شیعه آن باشد که پابست ولی ست
دوباره همان تصویر پدیدار می شود. ماموریکه با باتوم توی صورت می زد. این ذوالفقار علی است و آن مامور هم پای بست ولایت؟ این شیوه عطر خوش ایمان را درکشور منتشر می کند؟ اینان سبز علوی هستند و مردمی که کتک می خوردند سبز اموی؟
سبز فقط سبز علی
لعن به سبز اموی!
پیش ازین گفته می شد:
حزب فقط حزب علی
رهبر فقط سید علی!
بساط تمام احزاب جمع شد و تمام نشریه ها و روزنامه ها در تهران و شهرستان ها تعطیل. اگر با ارعاب و ضرب و شتم موضوع جمع می شد، اکنون چرا به این نقطه رسیده ایم؟
سخنران این مراسم آقای حداد عادل بود.
مراسم دیگر سخنران نداشت. آقای مهندس موسوی را اجازه ندادند از دفترش بیرون بیاید ، به آقای کروبی هم در میدان هفتم تیر با گاز اشک آور حمله کردند. تمام تلاش ماموران نظامی و انتظامی و امنیتی این بود که مبادا جمعیت شکل پیدا کند و تبدیل به رود عظیمی از ملت شود و تصویر قدرتمندی از حضور مردم پدیدار شود. از این رو در این بخش گاز اشک آور و باتوم و شلیک گلوله مشقی و رنگی ابزار عادی بود. باتومی که قایم توی صورت زن جوانی خورد و او در کنار دیوار بر زمین افتاد. ندای دیگری و تصویر دیگری که نماد تقابل حکومت با ملت شد.
از این دو تصویر چه تفسیری می توان به دست داد؟ ما به عنوان افرادی که به جنبش سبز پیوسته ایم این تصویر را چگونه می بینیم؟ حکومت ایران چه تفسیری از این ماجرا دارد؟
یکم:
حکومت از آغاز کوشید، جنبش سبز را نادیده بگیرد. تعبیر خس و خاشاک احمدی نژاد نشانه ای از همان رویکرد بود. چنین رویکردی هنوز هم گه گاه دیده می شود. شبکه خبر تلویزیون دولتی ایران، مصاحبه ای داشت با اقای کوهکن عضو هیات رییسه مجلس. ایشان بعد از ظهر روز سیزدهم آبان ماه به استودیو آمده بودند تا تحلیلشان را در باره سیزدهم آبان ارائه کنند. مدام هم تاکید داشتند که ایرانیان خارج از کشور به حرف ایشان توجه کنند ،گفتند:
" پیش از انقلاب رژیم شاه برای مقابله با انقلاب اسلامی، چماقداران را در خیابان ها و میادین سازماندهی می کرد، حالا این سبزها تعدادشان از همان چماقدران هم کمتر است!"
مجری که دید آش از حد لازم شورتر شده است، اشاره کرد افرادی که اکنون به عنوان مخالفان انتخابات هستند و...کوهکن بی درنگ گفت: بله من فقط از لحاظ تعداد گفتم!
این یک نگاه بوده و هست که جنبش سبز را اندک و کوچک می بیند و گمان می کند می توان این جنبش را جمع کرد. از سوی دیگر شاهد سازماندهی جنبش سبز علوی توسط سپاه و بسیج هستیم. گرچه در سیزدهم آبانماه چندان نام و نشانی از سبز های علوی پیدا نبود. همانگونه که نام و نشانی از آراء میلیونی احمدی نژاد هم آشکار نیست. تاسیس جنبش سبز علوی نشانه آشکاری بود که حکومت دیگر نمی تواند جنبش سبز را نادیده بگیرد و انکار کند. می خواهد نمونه تقلبی و حکومتی آن را به بازار بیاورد. از این نمونه های تقلبی در عرصه های مختلف بسیار می توان نام برد. هر قدر رفتار و منش حکومت ایران به رفتار امام علی علیه السلام شبیه است، جنبش سبز علوی اش هم همان رنگ و بو را خواهد داشت. شیوه اصلی همان سرکوب جنبش است. جلوگیری از حضور مهندس موسوی در بین راهپیمایان و یورش به آقای کروبی، در واقع یک گام به پیش بود. ماموری که با باتوم مستقیم و قایم توی صورت زن جوان کوبید، پرچم چنین خط مشی است. اگر آن مامور در هر جای جهان بود، که مردم حرمتی دارند و احترامی، کارش به دادگاه و محکومیت و عذر خواهی فرمانده پلیس و حتی برکناری می انجامید. آن مامور آن قدر مطمئن با باتوم توی صورت آن زن کوبید که گویی لیوان آب خنکی را سر می کشد. این اطمینان در تعرض به مردم را چه کسی به او داده است؟
واقعیت این است که جنبش سبز در همین عمر کوتاهش بالیده و سر کشیده و به تعبیر قرآن مجید:" فاستوی علی سوقه" بر ریشه و تنه خویش استوار ایستاده است.
یک وقتی در حضور آیه الله خامنه ای بودم. ایشان اشاره کردند که "بایستی هیبت و رعب حکومت محفوظ بماند." اشاره کردم :
" رعب در دل های انسان های بی ایمان کارا ست. اگر کسی به راه و روش خود ایمان داشته باشد، نمی ترسد. قرآن هم می گوید: سنلقی فی قلوب الذین کفرواالرعب!"
ملت ایران تا به حال نشان داده اند که از تهدید و آزار و ضرب و شتم و حتی قتل نمی هراسند. فرزندان رشید در بند نشان داده اند، بازجو ها را از پای می اندازند. ایمان و برهان و شجاعت آنان، مسئولان را ناگزیز می کند مدام بازجو ها را تغییر دهند. خاطرات زندان بهزاد نبوی در رژیم گذشته، یک سند درجه اول است که چگونه یک زندانی می تواند ماه های متمادی سلول انفرادی و شکنجه را تاب بیاورد.
دوم:
مردم در رفتار خود و نیز شعار ها نسبت به روز قدس گامی فراتر نهادند. تردیدی نیست که نه آن شعار ها را رهبران جنبش سبز می پسندند و نه آن رفتار را. مردم به صراحت علیه آیه الله خامنه ای شعار دادند. پلاکارد عظیم پارچه ای ایشان را از گوشه میدان کندند و آن را زیر پا افکندند. علیه آیه الله جنتی هم شعار دادند. تردیدی نیست که تمامی تظاهر کنند گان این گونه نه شعار دادند و نه رفتار کردند. اما این اتفاق افتاد. آقای وحیدنیا در جلسه نخبگان با بلاغت تمام از پدری سخن گفت که هنگام مناقشه دو فرزندش طرف فرزند بزرگتر را می گیرد و زمینه خشونت بیشتر را فراهم می کند. با تاسف باید گفت، آیه الله خامنه ای یک انتخاباتی را که جشن ملی بود و پایگاهی برای حفظ تعادل سیاسی و اجتماعی کشور، با دخالت خود تبدیل به یک مجلس ماتم کردند. خبرگان رهبری هم با بی کفایتی تمام به جای اینکه برای این مشکل راه حلی پیدا کنند، خود بر هیزم این آتش افزودند و تنها صدای مردمی عدالتخواهانه را می خواستند برای همیشه خاموش کنند. اگر خبرگان و اصحاب حل و عقد چاره ای نیندیشند، شعار مخالفت با رهبری شعار اصلی و ملی خواهد شد.
آیه الله خامنه ای دو دهه است که رهبر کشورند. پیش از آن نزدیک یک دهه رییس جمهور بوده اند. وقت آن نیست که از رهبران چین تبعیت کنند و مسئولیت را با اختیار خویش واگذار نمایند تا خبرگان فردی دیگر که بتواند از جایگاه رهبری به درستی حفاظت کند، برگزینند؟ مدل چینی که فقط در سرکوب آزادی خواهان خلاصه نمی شود. استعفای بهنگام هم مدل چینی است. اگر ایشان می خواهند ولایت فقیه بماند، از خود بگذرند. اجازه دهند دستشان بر دل های مردم باشد نه با باتوم بر سر و صورت مردم.
سوم:
مردم ما در یافته اند که راه آزادی و مردمسالاری و معنویت و تکریم انسان ها راهی کوتاه و آسان یاب نیست. همان ماموری که با باتوم توی صورت آن زن زد، بیماری ست که بایست معالجه شود. این معالجه با برافروخته شدن کینه ها سامان پیدا نمی کند. استقامت در راه و گذار زمان به نفع مردم و در جهت آزادی و مردمسالاری حقیقی است.
ایستگاه بعدی حضور دانشجویان و مردم شانزدهم آذر ماه است. حکایت همچنان باقیست...))
زندگی اصولا چیز مزخرفی است.
این حرف پیرمردی ۷۰ ساله یا جوانی در شرف خودکشی یا انسانی معلول و یا مادری داغ دیده نیست.
صد البته حرف فروید و افلاطون و بودا و جان هگلین هم نیست.
حرف انسانی است معمولی که هیچ ویژگی خاصی به لحاظ فیزیکی و به لحاظ سطح سواد عمومی نسبت به بقیه ندارد.
جمله ی فوق حاصل دست رنج چندین و چند ساله من باب رسیدن به اهدافی هر چند کوچکتر از یک هدف و یک آرزو به حساب می آید.
معمولا انسان در چنین وضعیتی نه تنها از شرایط حاکم،بلکه از خودش هم بیزار می شود.علی الخصوص زمانی که بی کفایتی های شخصی با تقدیر کج مدار و شرایط ناموزون دست در دست هم می دهند تا تو را در زندگی خودت هویج جلوه دهند.
این هویج بودن به مرور زمان آدم را حتی از تخیل اهداف نه چندان بزرگش هم دور می کند.و انسانی که هدف و آرزویی ندارد از هویج هم هویج تر است.
کم کم که جلو می روی می بینی قدم جای قدم هویج های انسان نمای دیگر گذاشتی و خودت هم در زندگی خودت دیگر نقشی نداری(در تغییر و تحول وضع کشور و جامعه که بماند!).
از این مرحله به بعد اصولا شب و روز و این تغییرات شمسی قمری خیلی برای انسان متمایز نمی نماید.گویا که همه چیز متوقف شده و گذران ساکن شده است.
البته مراحلی که ذکر شد برای این کمینه هنوز به وقوع نپیوسته و بنده تازه دارم با هویج شدنم کلانجار می روم.

درآمد
برای اولین بار امروز احساس کردم باید برای خودم گرامی داشت بگیرم.علیرغم تمام چیز هایی که در بالا ذکر کردم.
البته اتفاق پیچیده ای هم امروز نیفتاد.بعد از مدت ها با رفیق شفیقمون تصمیم گرفتیم برای برگشت از وادی ضلالت(بخونید دانشگاه)از اتوبوس استفاده کنیم!
در یک جمع کاملا فرهیخته ی دانشجویی نشسته بودیم که به علت کثرت فرهیختگان جای نشستن به چند نفر نرسید.
دانشجویان محترم ناچار شدند وسط اتوبوس وایسند و خوشبختانه دست بر قضا دز فضایی نزدیک به ما سکنی گزیدند.
شاید باورتون نشه که محتویات این اتوبوس فرق چندانی با محتویات اتوبوس های مخصوص بازی استقلال پرسپولیس نداشت.
آدم هایی که از گوشه و کنار کشور با هر اندازه سواد و شعور و یدک کشیدن یک شخصیت دبیرستانی که حالا فضای بازتری برای خودنمایی و ابراز خلاقیت پیدا کرده دور هم جمع میشن،هر کجا که باشن اون جا رو به گند می کشند.
هنوز بیشتر از چند ماه از کشت و کشتار مردم ایران نگذشته.
هنوز که هنوزه از آسفالت زمین بوی خون میاد.
هنوز که هنوزه یک سری درگیر مراسم سوم و هفتم و چهلم بچه هاشونن.
اون وقت حرف دانشجوی همین مملکت توی اتوبوس اینه که:((آقای راننده بابا چراغو خاموش کن.
خانم میشه جزوتو بدی دستم!
داره پا میده جون مادرم...))
و هزار و یک کوفت دیگه.
باید برای داشتن چنین جوانانی سالیان سال عزای عمومی اعلام کرد.
از اون انتخابات کذایی تا الان هزار نفر کشته شدند.
هزار نفر توی زندان هستند و اصلا معلوم نیست چی بهشون میگذره.
هزار نفر دارن واسه فردای مملکتشون جز جز میزنن.
بعد حرف دانشجوی مملکت هنوز که هنوزه این چرت و پرتاست.انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.انگار نه انگار که باید انسانیتی هم در کار باشه.باید تفکری هم در کار باشه.باید شعوری هم در کار باشه.
نمی دونید تحمل چنین آدم هایی چقدر عذاب آوره.اونم وقتی که مجبور باشی واسه گرفتن یک مدرک مزخرف چند سال آزگار باهاشون همنشین باشی.
و تازه وقتی که از وادی ضلالت خارج میشی می بینی که کل کشور دست اوناست و تو و هم کیشانت اقلیتی بیش نیستید.
در همین اثنا بود که فکر کردم جا داره برای همینی که هستم از خودم تشکر کنم.
گرچه می دونم جزو این قشر از آدم ها نبودن اصلا افتخار نیست و انسان بودن وظیفه ی اول هر آدمی به حساب میاد.چون به قول مسعود آدم که آدم به دنیا میاد.اگر آدم بمونه و بمیره هم عملا کاری تو زندگیش انجام نداده.
ولی با تمام این اوصاف فکر می کنم برای اینکه سر و ته یک کرباس نباشم تا همین جای زندگیم خیلی زحمت کشیدم.ممکنه تا حالا هیچ خروجی مثبتی از اون همه فکر و کتاب وبدبختی هایی که کشیدم دریافت نکرده باشم،ولی هنوز که هنوزه دغدغه ی آدم موندنم رو دارم.
همین.
امروز صبح حوالی ساعت ۱۰ صبح بود که در حال برگشت از مسافرتی نه چندان مفرح و خانوادگی،بعد از شنیدن انواع و اقسام آهنگ های ضد و نقیض،بر حسب حس و حال و اندک ذوق باقی مانده ی موسیقیایی،به بیداد همایون رسیدم.
به طور حتم این بیداد شنیدن با بیداد شنیدن های قبلی تفاوتی نداشت.
ولی در همین لحظه خبری تلخ تفاوت این بیداد با بیداد های دیگه رو آشکار کرد:
پرویز مشکاتیان،استاد سنتور ایران صبح امروز به علت ایست قلبی در سن ۵۴ سالگی درگذشت.

شاید همون لحظه ای که بیداد رو زمزمه می کردم.
شاید زودتر،شاید دیرتر.
و به همین راحتی حوادث زندگی دنیوی انسان رو به سخره می گیرد.
شاید هیچ کس در این آشفتگی های سیاسی به فکر پرویز مشکاتیان نبود.هیچ کس حتی تخیل نمی کرد که چنین اتفاقی،آرشیو بدبختی ها و فراق های امسال رو تکمیل کنه.
هیچ کس فکر نمی کرد که از ((این)) بدتر هم می شود.
ولی شد.
یک درک نصفه و نیمه از شواهد امر،با زبون بی زبونی میگه که پرویز مشکاتیان دیگه تحمل پاییز در پاییز رو نداشت.

حوادثی که در پیش چشمان ما رخ داد،بر سر پرویز مشکاتیان هم چون آوار خراب شد.
روزی روزگاری برای همین انقلاب و برای همین دولت،نواخت و نوشت و درس داد.
چندین سال با امید به بهبود شرایط،شب و روز کار کرد و ۴ ۵ ساعت در روز خوابید.
در دورانی که موسیقی به گل نشسته بود،با مفاخر دیگر مرکز حفظ و اشاعه ی موسیقی رو تشکیل داد.
زمانی که دلش از شرایط زمان خودش گرفت،((بیداد))رو سر داد.
با ((نوا و مرکب خوانی)) شب و روز خیلی از انسان های سه نسل رو به هم گره زد.
و کسی بود،بیش از یک نفر.
تمام این زندگی ها و ساختن ها و نواختن ها در دورانی رکود یافت و دفن شد.
دورانی که بر ما سخت گذشت و میگذره،بر او و هم کیشانش فرسایش وار سپری شد.

و در حالی رفت،که کاش نمی رفت.
کاش حداقل دوران رونق نصفه و نیمه رو هم می دید.
ولی به همین سادگی و تلخی رفت.
اسمش در کنار روح الله خالقی و درویش خان و میرزاعبدالله و علی تجویدی و علی اکبر شیدا و... قرار گرفت و جسمش دوشادوش هزار سال رفتگان با خاک در آمیخت.
و از امروز دیگر مشکاتیان نیست.
دیگر نوا و مرکب خوانی نوایی است از یک خاطره.
دیگر نوای سنتورش نغمه ی انسانی است تازه رفته.
و برای انسان هایی مثل من،فقط حسرت استفاده از محضر استاد باقی می ماند و بس.
پرویز مشکاتیان آخرین وداع گفته ی این سرزمین نخواهد بود و باید هر آن منتظر چنین اخباری باشیم.
فقط از ته دل آه می کشم،شاید به رسم قصه های کهن ایران زمین،این آه دامن قاتلان هنر و دیکتاتور های بی هنر رو بگیره.

((بر زمین بی زمانی ناکجا آبادی ام
شهروند روستای هر چه بادا بادیم
چشم های مهربانی از نظر دورم ندار
ای بغل آیین تان ، آغوش ها بگشاییم
سنگ بودم مردگی میرفت تا خاکم کند
با دم گلسنگی ات، دنیای دیگر دادیم
پیش آتش بازی چشمت، زمستان قصه ای است
از تو می گویند پیرانه شب آبادیم...))

از تو می گویند پیران شب آبادیم.
البته باید مرده باشد.
از قدرت نمایی خداوند و چیرگی قضا بر قدر این مهم هنوز رخ نداده است.
او هنوز نمرده است.
همچنان در مقابل سیل عظیمی از حوادث اجتماعی،سیاسی،هنری،خانوادگی،روحی،جسمی،هسته ای و غیره پا برجا تنفس می کند.
او همچنان نمرده است.
روزگار کج مدار تر از گذشته در حال رفت و آمد است و او به روال روزهای حیف و میل شده ی گذشته،همچنان پایبند است به تمامی عهد های بسته نشده،
و صد البته که هنوز نمرده است.
او همچنان خودش نیست.
او همچنان در کش و قوس های درونی خیش غرق است.
او همچنان مزخرف است.
ولی هنوز نمرده است.
شاید در یکی از همین روزهای پیشین و پسین سر مبارک زمین نهاده،ترک دوست کرده،بسمل شود.
ولی لازم به ذکر هست که او هنوز نمرده است.
![]()
او فردا خواهد مرد.شاید هم پس فردا.نمی دانم.
ولی مهم این است که هنوز نمرده است.


